بازم بارون زده نم نم دارم عاشق میشم کم کم بزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دم... "دورشدن از اینجا شاید کمک کنه تا بتونم بازم بنویسم" این جمله ای بود که موقع رفتن به خودم گفتم... درست از آب دراومد...تقریبا بهتر از قبلم... میتونم بازم بنویسم..ولی بازم کمی باید کار کنم رو خودم اینجا رو یه خونه تکونیه حسابی کردم، آخه فصل جید وبم داره شروع میشه...اسمشو میزارم "کمی متفاوت راستش زیاد حرفم نمیاد در حال حاضر فخط خوابم میاد....بعدا میام همه چی رو توضیح میدم... پس شب بخیر...یعنی همون صبح بخیر كلافه ام دارم میرم از این خونه.. دوستم بهم گفت اگه یه مدت از نت دور باشم خیلی برام بهتره... شاید حق با اونه... اگه به خاطر کار کلاسم نبود دیگه بهونه ای نداشتم تا این کامپیوتر لعنتی رو روشن کنم و هرجایی برم و هر کاری کنم به جز رفتن دنبال تحقیق و کارای درسی کوفتیم... اینروزا کلا داغونم ولی به روی خودم نمیارم...هی هر بار خودمو میزنم به بیخیالی ولی بازم فایده ای نداره...بازم روز از نو و روزی از نو....دیگه وقتشه که بهونه های روشن کردن سیستممو نیست و نابود کنم و برم کمی به زندگی واقعیم برسم... امروز تمومش میکنم...دیگه اعصاب نت رو ندارم. دلم واسه همه ی دوستام تنگ میشه. تصور اینکه بتونم تا یه مدت نیام برام غیر ممکنه..ولی سعیمو میکنم...از دوستام میخوام که دیگه نصیحتم نکنن...حالم بهم میخوره دیگه...هیچوقت هم سعی نکنین خودتونو هی جای اینو اون بزارین...خودممو آیندم....ماشالا دیگه عقلمم میرسه که چه غلطی باید بکنم...این وسط یه اراده میمونه که ....اونم خودم باید قویش کنم...پس حوصله ی هیچ حرف اضافی رو ندارم...با اینکه میدونم خوبی خودمو میخواین... از همه ی مرضا بدتر همین دلتنگی هست... به خدا داغون میکنه آدمو... بقیه میگن..حالا نمیخواد نیای اصن... گاهی بیا... ولی اون گاهی هم میخوام برای خودم غدقن کنم....اصن نمیخوام هیچ راهی رو برای خودم باز بزارم...چون خودمو میشناسم... وقتی که خودمو ساختم...وقتی آیندمو تنظیم کردمو فهمیدم چیکار میخوام بکنم برمیگردم...حتی دیگه یه دقیقه هم نمیخوام گاهی سر بزنم...دیگه نمیام.... دلم واس وبم...واسه دوستام...واسه همه چی....همه چی دلم تنگ میشه از خدام میخوام که خودش بهم کمک کنه تا بتونم خودمو درست کنم.... خدایا کمکم کن
چند روز پیش بود فکر فوکولم که خاطرات ماهای پیش وبمو خوندم ...همچین به خودم خندیدم. خداییش اونموقع با انرژی تر بودم. از نوشته های خودم خنده م گرفت. یعنی کلن کمی روحیه م رو عوض کردن.خوبه این وبم به یه دردری خورد بازم... باید بگم که من بدون اتاقم..بدون خونه مون..بدون تنهاییم هیچم. دیشب رفتم خونه ی دخترعموم..همون که تو بعضی از نوشته هام ذکر خیرش بود. یه سه سالی ازم بزرگتره..ولی با هم جوریم. آخا من دق کردم. من اصنش نمتونم جایی غیر خونمون بمونم. وای همین که امروز اومدم خونه کیفمو انداختم یه طرف بلند گفتمون...وای خونمون..خونــــــــــــــــــــــمون....عقش من... مامانم هم مثل همیشه منو مثل اینکه موجود خلی دیده باشه نگاه کرد:دی...بم گفت دیشب همش فکر میکنم تو توو اتاقتی:دی....اوخی ..اصن به روشم نمیاره چخده بی من سخته...(گفته بودم که عاشقم شده راستی گفتم خالم عروسی کرده؟ خالم عروسی کرد رفت خونه شوهر الانم یه هفته ای میشه دیگه دوست ندارم بیشتر از این درباره ی این واقعه ی دردناک صحبت کنم چون گریه م میاد(آره جون خودم خب سوتی ندادم جدیدا!!!!واستین فکر کنم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . نه ... نکته مبهم:با عمه م سر اینکه چرا ناهار نرفتیم خونشون بحثم شد. گریه کرد. وقتی دلت خسته شــد ،
ديگر خنده معنايی ندارد ...
فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد
سلام دوست داشم همون روز اول بیام و عید رو تبریک بگم ولی راستشو بخواین حسش نبود دیگه هم زیاد حال ندارم بیام وبم حال ندارم بنویسم... اصن حال هیچی رو ندارم افسردگی مزمن گرفتم ... شکلکامم که غیب شدن... میخواستم شکلک :دی بزارم.. اخه اینم شد زندگی؟:دی...بدون شکلک :دی اصن زندگی نمیشه کرد:دی من اصلا درس نمیخونم...اعصابم الان قاطی پاطیه:دی دیگه نمیام نت...شاید که بتونم درس بخونم... اینم شد عید:دی....اینم شد روحیه؟:دی... بازم حسای پست پایینی تغییر نکرده .... عـیــدتون مبـــــارکــــــــــــ بچه ها یکی از دوستان که شنیدم 16 سال بیشتر نداره رفته تو کما.. ای کاش همه براش دعا کنیم تا بتونه دوباره چشماشو به دنیا باز کنه هرچند این دنیا چندان جالب نیست اما این حقش نیست که تو این سن از دنیا بره تو این سال جدید این بدترین خبری بود که شنیدم س ل ا م امروز دوشنبه است زنگوله خانم گزارش میده: دلم گرفته از همه . از زندگی. از ناعدالتی بدم میاد از شیمی متنفرم از آدمای بیخود بیزارم از زندگیم نا امیدم... از آینده م نا مطمئنم از خودم حالم به هم میخوره از بعضیا دلگیرم از این دنیا و سختی هاش خسته م الان میگین تازه اول راهه هیچوقت همچین چیزی درست نیست.. تو هر دورانی کلمه ی سخت یه معنی رو میده... نباید مقایسه شن این عقیده ی منه... از خدام دورم... از احساساتم فاصله گرفتم... از درس خوندن بدم اومده... کلن در یک کلام ...کم اوردم ...همین پنجشنبه خالم میخواد عروسی بگیره. ولی خبری از تالار و بزن و بکوب عمومی نیست. داریم خصوصی تو خوونه میگیریم. طبق میل عروس خانم. خالم بیشتر نمیخواست برقصه. ولی در هرصورت 5شنبه مجبوره ..به زورم شده وادارش میکنن. بچه م خجالتیه. بدتر ازمن...خدا کنه روز خوبی باشه و خوشبخت شن. دلم براش تنگ میشه. اینم رفت سر خونه زندگیش... این وسط فقط دل منه که گرفته و تنهاس...
هی وای کلاسم دیر شده اومدم اینجا !!!
من نمیفهمم الان اینجا دقیقا چه غلطی میکنم بعد از کلاس ادامه رو مینویسم:دی:دی:دی ........................ اومتم:دی شکلکای بلاگفام گم و گور شدن!!!! کجا رفتن آخه؟ من بدون اونا هیچم به یاد گذشته و شور و شوق جوونیم(الان دیگه پیر شدم...هی روزگار) رفتم از گوگل شیکلک آوردم نیییگا..... جدیدا موضوع مهمی رو کفش کردم اینه که یه نفر بدجور عاشخ من شده اون کسی نیست جز مادربانو چندی پیش تو اتاقم بودم. داشتم خیر سرم درس میخوندم. مامی هم داشت جارو میکشید خونه رو ...آقا این هر دو دقیقه میومد تو اتاق هی میگفت: ببینم خیلی وقته فلان کارو نکردی آ دوباره میرفت دوباره میومد میگفت:
صداش کردم گفتم :مامان جان بیا اینجا/// - مامان جدیدا زیاد به من فکر میکنیا نکنه عاشخم شدی؟ مامی:به تو فکر نکنم به کی فکر کنم؟ - این حرفو جلو بابا نزنیا
چیه؟ "شکلک ندیده" ندیدین تا به حال؟ ....
اینجانب فقط اومدم تا اعلام کنم که زنده هستم راستی خبر داشتین تولد وبلاگ بیچاره م شد یه تبریک ناقابلم بهش نگفتم. باورم نمیشه.... یه سال چه زود گذشت. زمان در گذر است... اصن یادم نمیاد دقیقا چیا شده تا من اینجا بنوسم! فقط اینکه هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری باشه الانم فکر میکنم دارم اشتباه میکنم... چرا باید نسبت به من اینجوری باشن؟!!!...اونا که از من بالاتر هستن چرا از من میترسن؟!!!...اصلا انتظار نداشتم که از نزدیک ترین دوستم چنین ضربه ای بخرم. شاید واقعا مسئله ی کوچیکی باشه ولی من به شخصه میگم که هیچوقت نسبت بهشون یک لحظه هم اینطوری نبودم. الان خیلی باهاش احساس سردی میکنم. اینا حرفای دلم بود دوست نداشتم خیلی واضح بگم گفته بودم ما یه درس داریم به اسم گسسته؟... آقا روی این کتاب درواقع پشتش عکس غیاث الدین جمشید کاشانی رو زدن. همونی که ستاره شناس بود و ازش فیلمم درست کردن. این میص میص گیر داده از اول سال که چقدر این عکس شبیه منه! اولا زیاد جدی نگرفتم. هی میزدم تو سرش که برو بابا هاااا...ولی جدیدا دیگه فهمیدم که واقعا مسئله جدیه!!!...از عام تا خاص گرفته منو گسسته یا غیاث الدین صدا میکنن!!!...خدایا!!..خلن به خدا...یه روز نرفته بودم مدرسه معلم دینی داشت درس میداد روی پروژکتور...الان فکر میکنین مدرسه مون چقدر با کلاسه...نه بابا یه اتاق دربه داغونو کردن به قول خودشون اتاق هوشمند یه پروژکتور دربه داغون زدن داخلش!!!.. این داشت درس میداد . بعد عکس این یارو اومد..حالا نمیدونم به کجای دینی اصن ربط داشت!...بعد یکی از بچه های کلاس گفت: ا اینکه نیلوفره...بعد همه با هم هار هار خندیدن...وقتی اینو شنیدمااااااااااا دیگه واقعا کفری شدم. اخه کجای این خدابیامرز شبیه منه!!!...واقعا دارم به شک میفتم ...والا
به سراغ من اگر می آیید ،
تند و آهسته چه فرقی دارد؟ تو به هر جور دلت خواست بیا مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...
داشم فکر میکردم که هیچ ظلمی بالاتر از این نیست که همه جابرف بیاد ولی بارونش نصیب ما بشه! آخه این انصافه؟! دیروز این خبر پیروزیِ پیروزی چنان بر ذوقمان زد که دلمان به مدت شاید کمتر از یک ثانیه گرفت:دی من اصلا فوتبالی نیستم! چه اهمیتی داره که تو فوتبال کدوم ببرن...مهم اینه که تو زندگی همیشه ببری...!(سخنی از مادر عروس) دوستان من درنگذشتم!...اگه دقت کنید منظورم چیز دیگه ای هست:دی امروز تولد خاله ی عزیزمه... اینو هیچوقت مستقیم به خودش نمیگم پس بین خودمون بمونه : خاله لیموی عزیزم خیلی دوست دارم لیمو اسم مستعارشه...:دی یه نوشته هم براش نوشتم: گاهی اوغات حرص آدمو واقعا در میاری! ولی اشکال نداره عادت کردم خاله لیمو ی عزیز گاهی دوس داشتم که تو خواهرم بودی هرچند مثل خواهرم هستی و دوست دارم... امیدوارم به همه ی آروز های قشنگت برسی و امسال زندگی قشنگی رو با شوهر خاله جون شروع کنی. خاهرزاده ی دیوونت با بهترین آرزو ها خدایا برف لطفا!!!!!!
های دوستان...
هَو آر یو؟! آقا بهمن آمده و مَدَرسه ها آغازیده!! تحولی در نیمه ی دوم از امسال ما گردیده.. راستش هدف و شیوه ی درس خواندنمان تغییر گردیده... کلا زندگی یمان متحول شده... ما سردرگم هستیم... ما دوست داریم برای خلاصی خودمان را خفه کنیم...اما...هی بیخی... ..... نمیدونم شناختن آروزخانم و عسل خانم و آقای فلان و خانم بسار و خانم فلان و آقای بسار که تا به حال یه بارم ریختشون رو هم ندیدم اینقدر مهمه؟!!!!! من کلا زیاد به چیزای بی اهمیت توجه نمیکنم...مثلا نمیدونم اسم مغازه ی روبه روی خونه ی مامان بزرگم چیه!! یا نمیدونم اسم فروشنده و ما بقیش چیه؟!!!...اینقدر مهمه که من اینا رو نمیدونم؟!!!دونستن اینجور مسائل اینقدر مهمه ؟...یکی روشنم کنه لطفا من همین که اسم دوستان و خانواده رو بلدم خودش خیلیه:دی آیا اینا نشونه ی از پشت کوه اومدنه!!!! ....... امروز خواب موندم...بابام منو مدرسه میرسونه ...داشتن منو میزاشتنو میرفتن...صدای استارت ماشینو که شنیدم درجا سیخ شدم روی تخت...حالا بماند که با چه جان کندنی حاضرشدم...و بماند که تو حیاط چجوری روی زمین پخش شدم!!... همه دستم زخم و زیلی شد... نکات مهم در طول این دو ماه اینه که...: - حس میکنم روز به روز نفرتم از معلم شیمی داره بیشتر میشه... - دچار افسردگی شدم ...بدجووووووووووووووووور - میخوام کنکور زبان قبول بشم...دوستان دعا کنید برای من بینوای بدبخت بیچاره...و... - چرا من نمیتونم یه نفرو اصلا تحمل کنم!!!!.... - از اونجا که بنده خانم نویسنده هستم...یه داستان نوشتم که چند روز پیش تمومید...خیلی خوش حالم...شاید اینجاگذاشتم ...شاید نذاشتم...(قابل توجه من دارم کنکور میخونم...یک درصد هم شک نکنید:دی) اصن کنکور رو باچه ک ای مینویسن؟ راستی ایشالا آپ بعدی عید!!!
درود دوباره اومدم... راستش امتحاناتم شروع شده ، نمیتونم در طول امتحانات دیگه بیام .. تقریبا تا ۲۵ دی امتحان دارم... اولیشم فیزیکه که باید سه شنبه بدم... امیدوارم که نمراتم قابل قبول بشه... شما هم برام دعا کنید دوستان... این روزا اتفاق خاصی نیفتاد شب یلدا شد و من برای اولین بار تونستم بفهمم یلدا یعنی چه(لطفا با لهجه)... آخه قضیه داره قبلنا وقتی یلدا بود همیشه معلم فیزیک (فحش) برامون امتحان میذاشت. یعد من که نمیرفتم خونه ی مادربزرگم تا بشینم فیزیک بخونم همه باهام قهر میکردن!!! حالا یکی بره ناز اینا رو بکشه و حالیشون کنه که من درس داشته باشم نمیتونم جایی برم ... (خرخون خودتی داشتم میگفتم که از عمه گرفته تا نوه های فیسقال(اینو دیگه مطمئنم که با این ق مینویسن!!):دی و ... که تو چرا نیومدی !!! چند شب پیش که یلدا بود و رفتم دخترعموم سپید به شک افتاده بود!! راه به راه هر جا میرفتم دنبالم میومد یوهو میپرید تو بغلم یه بار....دو بار...سه بار ...د چهار بار ... دیگه داشتم قاطی میکردم!!! از ترسش از جام بلند نمیشدم تا این یدفعه وارد عمل نشه و خودشو نندازه رو من!!! تعقیب نامحسوس میکرد!!! آخر شب هم فالی زدیم که تا حدودی در کف اندرونش موندیم...اول فال داشت خوب پیش میرفت یوهو وسطش گفت باید در این جهان برای خود کار نیکی بر جای بگذاری به عنوان مثال مدرسه یا مسجدی بساز!!!!!!! همین مونده دیه!!!!:دی:دی من اصولا فالای حافظ رو قبول ندارم .....مثن نیت درس دارم برام میاد عاشق دلسوخته ای هستی....!! ولی فال شب یلدا همیشه درست دراومده...!! پ.ن: ممنون از همراهی و خواندن نوشته ها( اگه همه رو خوندی خیلی باحالی) تا ۲۵ دی ماه بدرود
|